وقتی از مدیریت و سیاستگذاری شهری صحبت میکنیم، اغلب گرفتار یک دوگانه فریبنده میشویم؛ یا «توسعه بلدوزری» که گذشته را شخم میزند یا «حسرت تاریخی» که میخواهد شهر را فریز کند. یادداشت حاضر ضمن پذیرش اصل و ضرورت نقشهبرداری فرهنگی در شهر، درباره چگونگی به ثمر نشستن آن نکاتی را مرور میکند.
برای سیاستگذار فرهنگی هوشمند، فهم و درک نبض اجتماعات شهر، به مراتب حیاتیتر از حفظ پوسته تاریخی آن به شمار میآید. درست است که سنت تاریخی باید در رگهای شهر جاری باشد تا هویت منقطع نشود؛ اما واقعیت تلخ یا شیرین این است که نبض امروز شهر، لزوماً با ضربان قلب تاریخ آن هماهنگ نمیزند. رسانهها و شبکههای اجتماعی، هویتهای غیررسمی و متکثری را برای شهروندان ساختهاند که شاید نمود فیزیکی و شهرسازی نداشته باشند؛ اما ذهنیت و سبک زندگی مردم را تسخیر کردهاند.
جریانهای فرهنگی و اجتماعی امروز در کلانشهرها؛ بهویژه در میان نسلهای Z و Y، مدتهاست در حال فاصله گرفتن از قرائتهای رسمی حاکمیت هستند. اگر سیاستگذار تصور کند که صرفاً با بازنمایی کالبدی سنت (مثلاً ساختن سردرهای سنتی یا حفظ چند خانه قدیمی) میتواند رفتار فرهنگی ایجاد کند، سخت در اشتباه است.
تأثیر و تأثر «فضا» و «رفتار»، یک معادله خطی ساده نیست؛ بلکه معادلهای چندمجهولی است که متغیرهای رسانه، اقتصاد و جهانی شدن در آن نقشی پررنگتر از آجر و کاشی دارند.
چه باید کرد؟ فضاهای هویتی را به حال خود رها کنیم تا زیر چرخهای بیرحم توسعه له شوند یا آنها را مطابق با فهم سنتی خودمان بازسازی کنیم و انتظار داشته باشیم جوان امروزی مثل پدربزرگش در آنها رفتار کند؟ پاسخ صحیح، «هیچکدام» است. نه میتوان «نقشهبرداری فرهنگی» را رها کرد (چون تا ندانیم چه داریم، نمیتوانیم مدیریتش کنیم) و نه میتوان به شیوه موزهای عمل کرد. راه سوم، پذیرش سه اصل واقعگرایانه زیر است:
نخست؛ پذیرش واقعیت میدان: باید بپذیریم بخش زیادی از بافتهای فرهنگی نابود شده و آن تفکر سوداگری که آنها را از بین برده، هنوز زنده و فعال است. نقشهبرداری فرهنگی بدون داشتن قدرت اجرایی برای مهار این سوداگری، تنها تهیه کردن یک «لیست اموال» برای دزد است!
دوم؛ به رسمیت شناختن تفاوت ذائقهها: نگاه ما به عنوان پژوهشگر یا مدیر به میراث فرهنگی، لزوماً با نگاه شهروندان (به خصوص نسل جدید) همراستا نیست. برای ما «خانه داروغه» یک سند معماری است و برای نوجوان امروز شاید فقط یک لوکیشن عکاسی. هرگونه مداخله برای احیا باید «ترجمان ذائقه و نیاز امروز» باشد، نه تحمیل نوستالژی دیروز.
سوم؛ میراث در جریان زندگی، نه پشت ویترین: ثبت و ضبط آیینها یا مرمت یک بنا، با «مصرف کردن» آن متفاوت است. اگر یک خانه تاریخی هزار سال دیگر هم پابرجا بماند؛ اما در آن زندگی جریان نداشته باشد، عملاً مرده است؛ درست مثل موزهای که گردشگر بلیت میخرد، نگاه میکند و میرود. ما نیاز داریم میراث را به «تجربه زیسته» تبدیل کنیم. شاید بهترین مثال برای روزمره شدن یک رفتار فرهنگی، رویداد «مشهد دوستداشتنی» در سالهای گذشته بود. آن رویداد در ذهنها ماند؛ چون تاریخ را از پشت ویترین موزهها بیرون کشید و آن را قابل لمس کرد. مردم در آن فضا فقط تماشاچی نبودند؛ بازیگر بودند. نان میخریدند، چای میخوردند و در اتمسفر قدیم تنفس میکردند. این همان حلقه گمشده «نقشهبرداری فرهنگی» است. اگر نقشهبرداری فقط به شناسایی ختم شود، ما در نهایت یک «قبرستان باشکوه از دادهها» خواهیم داشت. سیاستگذار فرهنگی باید از این شجاعت برخوردار باشد که اجازه دهد نسل جدید، قرائت خودش را از میراث داشته باشد.
نقشهبرداری فرهنگی، شرط لازم است (سختافزار)؛ اما شرط کافی، ترجمه این نقشه به زبان نسل جدید است (نرمافزار). ما باید میراث فرهنگی را از حالت مقدس و دستنیافتنی خارج کنیم و آن را به بستر تعاملات اجتماعی بازگردانیم. تنها در این صورت است که میتوانیم امیدوار باشیم نبض تند نسل جدید، با ضربان آرام تاریخ شهر، هماهنگ شود و مشهد از خطر تبدیل شدن به شهری بیخاطره یا موزهای متروکه نجات یابد.
۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۳:۳۳
کد مطلب: ۱۱۳۲۴۲۷
وقتی از مدیریت و سیاستگذاری شهری صحبت میکنیم، اغلب گرفتار یک دوگانه فریبنده میشویم؛ یا «توسعه بلدوزری» که گذشته را شخم میزند یا «حسرت تاریخی» که میخواهد شهر را فریز کند.
زمان مطالعه: ۳ دقیقه
منبع: روزنامه قدس




نظر شما